دلم این روزها برای داستان شازده کوچولو خیلی تنگ شده
داستان دلبستگی و وابستگی کودکی به یک گل!
کودکی که هر شب به آسمان خیره میشد تا شاید نشانی از گلی که روزگاری در سیارکی داشته بیابه!
این توهم شیرین هر شب و هر شب به او نیرو میداد برای ادامه مسیر و شاید تحمل اسارتی که در دنیا پای اون رو بسته بود! اسارتی که باعث بشه نتونه در همون لحظه در کنار گلش باشه ... خب یک طرف ماجرا کودک بود با همه بیقراری ها و پایبندی هاش به گل سرخش و طرف دیگه گلی مغرور بود که هر روز و هر روز سرگرمی هایی جدید داشت و شاید به کل از یاد برده بود که روزی کودکی بوده که با هم رشد کردند !
همیشه همینه قصه بی ارزش شدن ارزش ها همیشه برامون تکرار میشه، قصه تکراری شدن و عوض شدن عادت های روزمره و بطبع فراموش کردن هایی که با خود به ارمغان میاره و در آخر دلشکستن ها!!!
کاش کودک هیچوقت نمیفهمید که گلش به یادش نیستـــ...